خوشبختی گاهی ، آنقدر دم  دستمان است که نمی بینیمش ، که حسش نمی کنیم ، چایی که مادر برایمان می ریخت و می خوردیم ، خوشبختی بود ، دست های بزرگ و زبر بابا را گرفتن ، خوشبختی بود ، خنده های کودکی هامان ، شیطنتها ، آهنگ های نوجوانی مان ، خوشبختی بود ، اما ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم ، چای را با غرغر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، سرد یا داغ است ، زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم ، گفتند ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم ، خوشبختی را ندیدیم یا شاید نخواستیم ببینیم ، اما ، حالا ، دوست نازنینم ، هر کجا که هستی ، هر چند ساله که هستی ، با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی ها که همه مان داریم امروز را قدر بدان ، خوشبختی های کوچکت را قدر بشناس و باور کن ، عشق را بهانه کن ، برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش ، برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمی لرزد ، هنوز هست ، بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست ، رفیق جانم خوشبختیها ماندنی نیستند ، اما ، می شود تا هستند زندگیشان کرد ، نفسشان کشید ...                    « از آقای محمود جعفری کوهبنانی »